روزهای زندگیت شاخه ای چند !؟

روی صندلی کنار پیاده رو می نشینم ...ذهنم آماج افکاری است که هنوز برای بسیاری از آن ها پاسخی نیافته ام. چشمانم می بینند؛ دختری را که با حسرت تمام در کنار پیاده رو به دیوار تکیه داده است و سیگار می کشد،پسران نوجوانی که در گوشه خیابان بساط فروش میوه های نوبر بهاری خود را پهن کرده اند، عابران پیاده ای که هرکدام با فکری که من یقینن از آن بی خبرم از کنارم می گذرند و رانندگانی که باید صبوری به خرج داده تا از این ترافیک گذر کنند.

من و فکرهایم از روی صندلی بلند می شویم و به راه می افتیم و همین طور که با هم دست به گریبانیم در کادر چشمانم پسرک گل فروشی می گذرد... لحظه ای مکث بر می گردم و صدایش می زنم

-آقا ببخشید! با نگاهی کودکانه و سرشار از معصومیت رو به من کرد و گفت: بله خانم!

- گل هایت شاخه ای چند؟ ودر ذهنم می گذرد روزهای کودکیت شاخه ای چند!؟                 -یکی سه تومان ، دوتایش را بخواهید پنج تومان.                                               در حالی که در میان گل هایش جستجو می کنم نمی توانم افکار ذهن پریشانم را به زبان جاری نساخته و از او نپرسم که چرا گل فروشی می کنی ؟؟؟                             با قیافه ای پر تعجب و لحنی قاطع پاسخم می دهد؛گل نفروشم دزدی کنم !                سوال دومم بر زبانم جاری می شود، مدرسه میروی ؟ اما اینقدر غرق پاسخ سوال اولم بودم که متوجه پاسخش نشدم .بخشندگی به خرج داد و شاخه گل را با من دو تومان حساب کرد و نگاه معصومانه اش را برداشت و رفت ... من و افکارم قدم زدنمان را از سر می گیریم و ناخودآگاه بر زبانم جاری می شود " و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین"

 

من و افکارم در خانه ایم و پدرم شاید از معدود افرادی است که افکارم را می فهمد، ماجرا را برایش تعریف می کنم و هم زمان بیاد این خبر می افتم که هفت میلیارد هزینه امکانات رفاهی  می شود که در ساختمان پاستور در حال ساخت است و یا اینکه 900 میلیون هزینه پیامک های نوروزی رییس جمهور ...و یا اینکه ... و یا اینکه ... ویا اینکه...

صدایش هنوز هم در گوشم است ، پس دزدی کنم! لغت نامه دهخدا را برمی دارم الف،ب...د،الف...ز،الف...د،الف...ی "دزدی"سرقت و راه زنی و بردن مال کسی را در پنهانی و بزور مکر و فریب که صاحب مال خبردار نشود و یا گرفتن مال کسی در بیابان و صحرا به زور                                                                                                      و باز هم افکارم از من می پرسند بیت المال را بیهوده خرج کردن دزدی نیست؟؟؟

 جوابی برای سوالش ندارم .با اخم می گویم مرا چه به چگونه خرج کردن بیت المال ؟ اما از نمی توانم بگویم مرا چه به اینکه آن پسرک گل فروش شب هایش را کجا سپری می کند...

به پدرم می گویم :ما مسلمان نیستیم ،اعتقادی هم به سوال و جواب آخرت نداریم،انسان که هستیم... این کودکان چه تفاوتی با بقیه کودکان دارند ؟روزهای کودکیشان را چند می فروشند؟ 

/ 4 نظر / 30 بازدید

یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟ برایش صادقانه می نویسم: برای آنکه باید باشد و نیست " اللهم عجل لولیک الفرج "

بنده خدا

\بسم الله سلام مطلب جالبی بود به روزم و منتظر نظرات شما